دخترک شیطون به سوپر مارکت میره و اینجوری فروشنده رو سر کار میذاره:
- آقا شیر سویا رو از کدوم حیوون میدوشن؟
- حیوون؟ نه! حیوون؟ حیوونی نمیده که...
- چرا دیگه. مگه اسمش شیر نیست؟ مگه گاو شیر نمیده؟ مگه گوسفند شیر نمیده؟ خب لابد یه حیوونی هم هست که شیر سویا میده دیگه!
- نمییییدونم! شیر؟ گاو؟ ... آره خب! نمیدونم! ( مرد، عمیقاً فکر می کنه و با تعجب این جملات رو با خودش تکرار میکنه)
- آها فهمیدم آقا! لابد یه سری گاوهایی هستند که فقط بهشون سویا میدن بخورن. شیری که از اون گاوا میگیرن شیر سویاست. منطقی نیست؟
- شیر؟ گاو؟ آره خب. پس شیر سویا، شیریه که از گاوی می دوشن که...
مرد فروشنده کاملاً متقاعد شده بود که آنچه دخترک میگه درسته. حتماً او هم روزی برای کسی این جواب رو به کار خواهد برد. جواب خیلی منطقی بوده دیگه!
و دخترک ریز ریز می خنده و خوشحال از شیطنتی که کرده از سوپر مارکت خارج میشه!
پی نوشت: امان از پاسخ های منطقی!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 12:4  توسط آرام
|
ديروز خبر كشته شدن دكتر عليمحمدي و بلافاصله بعدش خبر فوت استاد عزيزم دكتر عبيدي شوكه ام كرد. تنها آروزيي كه در حال حاضر مي تونم براشون داشته باشم آمرزش روحشان است وگرنه من كه در مدت اين دو سه سالي كه از بيماري استادم (سرطان) ميگذشت حتي جرات نزديك شدن بهش رو نداشتم و از دور تماشايش كردم:(

پي نوشت: از ديروز حتي يك لحظه صداش از سرم بيرون نميره كه با لهجه تركي ميگفت: " چرا دير آمدي مريم؟
" متولد، كجاست مريم؟"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 8:23  توسط آرام
|
هنوز باورم نميشود خداي من اين قدر بزرگ است؛ تو باور ميكني؟
+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 8:12  توسط آرام
|
"در این دنیا تک و تنها شدم من
گیاهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریزد
شتابان در پی لیلا شدم من
چه بی اثر می خندم !
چه بی ثمر می گریم !
به ناکامی چرا رسوا شدم من !
چرا عاشق چرا شیدا شدم من !
من آن دیر آشنا را میشناسم
من آن شیرین ادا را میشناسم
محبت بین ما کار خدا بود
از اینجا من خدا را می شناسم
چه بی اثر می خندم !
چه بی ثمر می گریم !
به ناکامی چرا رسوا شدم من ؟!
چرا عاشق چرا شیدا شدم من ؟! "
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 11:55  توسط آرام
|
فقط خدا حق دارد مرا بیدار کند!
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 16:34  توسط آرام
|

... و من اما دستانم بسته است. خداوند از ازل بسته بودشان، مبادا قفسی شوند و گنجشکی در اسراتشان.
و تو همانی که شنیدن شعرهایت از نوحههای مداح ها هم زجر آور تر است.
من اما زجرکشیدن را خوب بلدم، زجر دادن را نمیدانم؛ شاید تو بدانی. دیگر حتی نمیتوانم تجسم کنم. نمیتوانم حتی تصور کنم گوشوارههایی که دوستشان میداشتی آویز گوش من است. رویایی که در آن من غلام حلقه به گوش تو بودم، رویایی پوچ بود. تو راست میگفتی "دنیای ما شیرین نمی شود با این دو حبه قند"؛ هیچوقت شیرین نمیشود.
خود میدانی که سهم من از زندگی نکبت بود و بدبختی؛ سهم تو اما چشمان او بود. خوشا به سعادتت. تو شاد باش. تو با او خوش باش. من مدتهاست خو گرفتهام به این نکبت.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 7:32  توسط آرام
|

"من خیلی دوست دارم که شاه بلوط، لته کهنه و بهخصوص کاغذ از زمین بردارم. خوشم میآید برشان دارم و تو مشت بگیرمشان. اولهای پاییز توی باغها تکه روزنامههایی پیدا میشود که آفتاب برشتهشان کرده است، مانند برگهای مرده، خشک و شکنندهاند، آنقدر زرداند که انگار در اسید پیکریک خیساندنشان. بعضی تکه کاغذها در زمستان خرد و له و لکه دارند؛ آنها به زمین برمیگردند. بعضیهای دیگر که خیلی تازه و حتی براق و سفید و تپندهاند، مانند قو آرام و موقراند، اما زمین از مدتی پیش، از زیر به دامشان انداخته است. آنها پیچ و تاب میخورند، خودشان را از گل و لای میکنند ولی کمی آنطرفتر برای همیشه به زمین میافتند. همه اینها برای برداشتن خوباند. گاهی صرفاً با نگاه کردنشان از نزدیک، لمسشان میکنم. گاهی هم جرشان میدهم تا جرق و جرق طولانیشان را بشنوم یا اینکه اگر خیلی خیس باشند آتششان میزنم و این کار مشکلی است..."
* تهوع/ ژان پل سارتر/ ترجمه امیر جلال الدین اعلم
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 19:17  توسط آرام
|

عجیبم من، عجیب!
یکی سیگار میکشه، با اشتیاق به چهره اش خیره میشم و از تک تک پکزدنهایش و فرورفتن لپهایش لذت میبرم؛ دیگری در کمال ناباوری وسط کار، سیگارش رو برمیداره و معذرت خواهی میکنه و میره چند تا پک میزنه، از شدت ترس و اضطراب میلرزم و حتی حاضر نیستم برگردم مبادا چشمم به اون صحنه بیافته!
چرا حتی یه عمل هم که از آدمهای مختلف سر میزنه برای من ارزش یکسانی نداره؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 16:42  توسط آرام
|
حالا من هی به شما بگم که کوه خیلی فریبم میده که اونجا خودکشی کنم و شما باورتون نشه.
تا حالا سیگار نکشیده ام، به خدا! اما داره فریبم میده که امتحان کنما. خدا رو چه دیدی، شاید روزی روزگاری سیگاری قهار هم شدیم. آدم سیاستمدار نشه و نشه و وقتی شد، بشه چه گوارا!
واجب شد کتاب زندگی نامه اش رو بخونم. چون کتابش گرون بود – من هم که خسیس- هنوز نخریدمش. حتی تصورشم نمی کردم نتیجه تست این بشه
نمی خواهید بدونید مثل کدوم رهبرهستید؟
Leader Test Results

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 8:14  توسط آرام
|

"وقتی چشمانت را میبندی
و سهم مرا از ستارهها می دزدی
من چه بنویسم
از راههایی که با خورشید طی شد
و به افق لبهای تو رسید؟! "
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 18:16  توسط آرام
|
میگم خیلی هم بد نیست آدم هر چند وقت یه بار، کلاس ملاس رو بی خیال بشهها! مثلاً آهنگهای بیکلاس گوش بده، غذاهای بی کلاس بخوره، رستوران بیکلاس بره، بی کلاس و لاتی حرف بزنه(حالا هر کی ندونه فکر میکنه من اند کلاسم!) و ...
اینارو گفتم که بگم امروز یه کم موسیقیهای لهو و لعب (البته این ور آبی) گوش دادم. چقدر فاز مثبت داد. چقدر خندیدم. این آقای ساسی مانکن هم بدجوری آدم رو از این حال به اون حال میکنه ها(!). خدایی شعرها و نوع خووندنشون خیلی خنده داره و آدم رو کلی شاد میکنه. فقط اینکه یه سری از کلماتشون انگاری جدیدند و ازشون سر در نمیارم کمی آزارم میده. از هر کی هم که معنیش رو میپرسم، بلد نیست. اینجا هم نمیگم، شاید معنیشون زشت باشه.
داشته باشید:
همونی که خیلی نایسه، عمراً سر کوچه وایسه...
- چی شده؟ کسی نیگا نیگا کرده تورو؟ برم بکنم ادبش؟
- دکتره
- برم دم مطبش؟
- قلدره
- بزنم تو دهنش؟
بهبه چه خانوم دکتری خورد به پستم، می تونم اسمتو بپرسم؟!...
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:6  توسط آرام
|
بالاخره تموم شد! این دختره دفاع کرد. دیگه نمیره کویر. دیگه حالا حالا ها از درس و دانشگاه خبری نیست.
خدای من باورم نمیشه!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 7:54  توسط آرام
|
استاد گرامی به جای اینکه بهم آرامش بده؛ گند زد به اعصابم! دستش درد نکنه!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 12:39  توسط آرام
|
تو این اوضاع آشفته چقدر این عکس ها شادم کرد و حال و هوامو عوض کرد.
اینها نقاشیهای محمدامین دوست داشتنیم هستند. نمیدونید چه حالی داشتم وقتی اینها رو کشید و گفت به من هدیه میده تا همیشه یادش باشم. الهی قربونش برم.
بعد از کشیدن نقاشی اول، از این دخترهی خنگ پرسید:
- این چیه کشیده ام؟!
- اوووووووووم! این یه درخته که روی نوک کوه کشیدی؟!
- نههههههههه! این یه شمعه! یه شمع برات کشیدهام!


پی نوشت: یاد داستان شازده کوچولو افتادم!
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:24  توسط آرام
|
می خواستم از احساسم بنویسم؛ احساسی به چندشناکی وجودی که هوق ی نثارش می شود. می خواستم از نفرت ِ نداشته ام از آدم ها بنویسم؛ از تکراری شدن ها، از تکراری بودن ها، از زحمت ها و مزاحمت ها، از حبس شدن ها و حبس شدگی ها، از این زندانی ِ زندان بان.
منصرف شدم.
وبلاگ ترشش را خواندم و دوباره شوری در من به پا شد. وای که چه ها نمی کنی با این نوشته های شیرینت، دختر جان!
حالا باید بنویسم : من خوشبخت ترین و بهترینم؛ بی ناز، بی نیاز.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 7:41  توسط آرام
|
چیزی که چند وقته فکر من رو مشغول کرده و بسیاری جاها عنوان شده، اینه که انگاری اضافه کردن دو کلمه "ما ایرانی ها" به ابتدای جمله، برای ماها تبدیل به یه عادت شده. اصلاً فرقی نداره تو خود کشور باشیم و یاخارج از کشور، در هر صورت عادت کرده ایم که از این دو کلمه استفاده کنیم.
ما ایرانی ها می تونیم...
ما ایرانی ها خیلی باهوش هستیم.
ما ایرانی ها خیلی توانمندیم.
ما ایرانی ها در همه جای دنیا می درخشیم.
ای بابا! دست بردارید از این همه تفاخر به ایرانی بودن. هر بار که فردی این دو تا کلمه رو در ابتدای جمله اش استفاده می کنه، خنده ام می گیره. درست مثل کودکی که با حرف هایش افکار خودش رو ساده لوحانه لو میده! گویا خودمون هم در خوب بودن و توانمند بودنمون شک داریم و با این جملات تنها می خواهیم روی افکار خودمون سرپوش بذاریم. بابا بی خیال ایرانی بود. کاش یادمون باشه ما هر جای دنیا که باشیم و با هر نزاد و قومیتی، در درجه اول، انسان هستیم و بنده خدا و می توانیم توانمند باشیم و یا نباشیم!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:18  توسط آرام
|
آخه کی باورش میشه این دختره داره دفاع می کنه؟
دیگه باید کم کم بگم:
بای بای، دانشگاه سمنان! ما رفتیم.
بای بای، کویر.
بای بای، آسمون کویر.
ما هم رفتنی شدیم:)
واااااااااااااای! بعضی خداحافظی ها چقدر به آدم مزه میدن!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:43  توسط آرام
|
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:39  توسط آرام
|
آهای سفید پوستان، مبادا به خودتان غره شوید؛ اصلاً شما با ما سیاه پوستان تعریف شده اید! اصلاًشما به ما مدیون هستید. فراموش نکنید که اگر خداوند، ما سیاهان را خلق نمی نمود، تعریفی برای زیبایی و سفیدی وجود نمی داشت.
پی نوشت: خدا جون، این همه رنگ آفریدی، حالا حتماً باید ما رو این رنگی خلق میکردی؟! مذهبتو شکر…
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 12:57  توسط آرام
|
یکی دست این دختره رو بگیره ببره دانشگاه!
- من نمیــــــــــــــــــــخوام برم
امسال برای اولین باره که این دختره اشتیاقی برای رفتن به دانشگاه نداره. قدیما شروع سال تحصیلی جدید رو خیلی دوست می داشت؛ الان نداره؛ شاید چون شروعی در کار نیست. آخه این دختره، عاشق شروعه
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:59  توسط آرام
|