تبليغاتX
یادداشت های فیزیکی
یادداشت های فیزیکی
خداوند عشق است و عشق...زندگی و زندگی...جسارت است!

می خواستم از احساسم بنویسم؛ احساسی به چندشناکی وجودی که هوق ی نثارش می شود. می خواستم از نفرت ِ نداشته ام از آدم ها بنویسم؛ از تکراری شدن ها، از تکراری بودن ها، از زحمت ها و مزاحمت ها، از حبس شدن ها و حبس شدگی ها، از این زندانی ِ زندان بان.

منصرف شدم.

وبلاگ ترشش را خواندم و دوباره شوری در من به پا شد. وای که چه ها نمی کنی با این نوشته های شیرینت، دختر جان!

حالا باید بنویسم : من خوشبخت ترین و بهترینم؛ بی ناز، بی نیاز.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط آرام |

چیزی که چند وقته فکر من رو مشغول کرده و بسیاری جاها عنوان شده، اینه که انگاری  اضافه کردن دو کلمه "ما ایرانی ها" به ابتدای جمله، برای ماها تبدیل به یه عادت شده. اصلاً فرقی نداره تو خود کشور باشیم و یاخارج از کشور، در هر صورت عادت کرده ایم که از این دو کلمه استفاده کنیم.

ما ایرانی ها می تونیم...

ما ایرانی ها خیلی باهوش هستیم.

ما ایرانی ها خیلی توانمندیم.

ما ایرانی ها در همه جای دنیا می درخشیم.

ای بابا! دست بردارید از این همه تفاخر به ایرانی بودن. هر بار که فردی این دو تا کلمه رو در ابتدای جمله اش استفاده می کنه، خنده ام می گیره. درست مثل کودکی که با حرف هایش افکار خودش رو ساده لوحانه لو میده! گویا خودمون هم در خوب بودن و توانمند بودنمون شک داریم و با این جملات تنها می خواهیم روی افکار خودمون سرپوش بذاریم. بابا بی خیال ایرانی بود. کاش یادمون باشه ما هر جای دنیا که باشیم و با هر نزاد و قومیتی، در درجه اول، انسان هستیم و بنده خدا و می توانیم توانمند باشیم و یا نباشیم!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط آرام |

آخه کی باورش میشه این دختره داره دفاع می کنه؟

دیگه باید کم کم بگم:

 بای بای، دانشگاه سمنان! ما رفتیم.

بای بای، کویر.

بای بای، آسمون کویر.

ما هم رفتنی شدیم:)

واااااااااااااای! بعضی خداحافظی ها چقدر به آدم مزه میدن!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط آرام |
نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط آرام |

آهای سفید پوستان، مبادا به خودتان غره شوید؛ اصلاً شما با ما سیاه پوستان تعریف شده اید! اصلاًشما به ما مدیون هستید. فراموش نکنید که اگر خداوند، ما سیاهان را خلق نمی نمود، تعریفی برای زیبایی و سفیدی وجود نمی داشت.

 

پی نوشت: خدا جون، این همه رنگ آفریدی، حالا حتماً باید ما رو این رنگی خلق میکردی؟! مذهبتو شکر…

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط آرام |

یکی دست این دختره رو بگیره ببره دانشگاه!
- من نمیــــــــــــــــــــخوام برم

امسال برای اولین باره که این دختره اشتیاقی برای رفتن به دانشگاه نداره. قدیما شروع سال تحصیلی جدید رو خیلی دوست می داشت؛ الان نداره؛ شاید چون شروعی در کار نیست. آخه این دختره، عاشق شروعه

نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم مهر 1388 توسط آرام |

نگران نباش! مردن خیلی سخت تر از زنده ماندن است. انسان ها به سادگی نمی میرند!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388 توسط آرام |

  آزارم می دهد...

شخصی که موقع صحبت کردن، درست مقابل آدم از فاصله نیم متر جلوتر میاد و هرم دهانش به صورت آدم می خوره و عقب تر رفتن آدم باعث جلوتر آمدن او می شه!

+ اجبار به شرکت در مجلس ختم آدمی که تا حالا تو عمرم ندیدمش!

+ مکالمه با آدمی که علاقه ای به صحبت کردن باهاش ندارم و ول کن نیست!

+ زندگی در مملکتی که یه بچه دیپلمه خنگ که اتفاقاً همسن و سال  خودم هم هست، تو یکی از ادارات کاره            ای باشه. بچه خنگی که از دوره ابتدایی به زحمت (آن هم با تلاش های فراوان مادرش برای نمره گرفتن از معلم ها!) تو درس هاش نمره می آورد و حتی همیشه املاء فارسی رو هم تجدید می شد! چقدر زور داره این آدم بیاد بگه می خوام پارتی ات بشم برای استخدام تو فلان جا.

 + زندگی در مملکتی که برای بچه تنبل هاش که تو علی آباد کتول لیسانس بازیگری گرفتن کار باشه اما برای فوق لیسانس فیزیکش نه!

 + خوندن کتابی که خیلی ها اعتقاد دارند کتاب خیلی خیلی خوبیه و من بار ها و بارها اون رو نیمه خوانده ام و هیچ وقت نتونستم خودم رو مجاب کنم که این کتاب حتی ارزش خوندن داره!

 + آدمی که مدام دیگران رو دهاتی خطاب میکنه و احساس می کنه خودش خیلی باکلاسه و شهری ها در همه موارد خیلی بالاتر از دهاتی ها هستند!

 + آدمی که اصرار داره بگه اهل کتاب و صنعت سینماست و تو هر بحثی فقط و فقط حرف هاش جمله های توی فیلم ها کتاب ها هستند.

 + دوستی که ادعای دوستی داره و درست، هر وقت باید باشه، نیست!

 + کسی که خودش عاشقه و برای عشق شخص دیگری ارزشی قائل نیست.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط آرام |

 

ای مردم! بدانید و آگاه باشید که موبایل، وسیله ای شخصی است. بنابراین بر همگان واجب است که صبر پیشه سازند و به موبایل اعضاء خانواده و دوستان خود پاسخ ندهند!

 

پی نوشت: آدم به گوشی استادش زنگ میزنه امید داره که خود آقای استاد گوشی رو جواب بده، نه دخترش!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط آرام |
پسرک سرباز روی برجک دیدبانی مشغول دید زدن بود. میشه گفت مشغول دید زدن "هیچ" بود. انگاری بعد از مدت ها یه دخترک دیده بود که غرق در افکار خودش توی یه روز داغ داشت قدم میزد؛ کنار خیابانی که قطعاً جای قدم زدن نیست! پسرک یه آدم دیده بود؛ سوت می زد و سوت می زد و سوت. دخترک هوس کرد برگرده و دستی تکون بده بلکه از این پایین مایین ها جوونک رو شاد کنه و...

یادش به خیر

بچه دبیرستانی که بودیم، وقتی ظهر ها داشتیم از مدرسه به خونه بر می گشتیم، همه جمع می شدیم پشت یه شیشه اتوبوس(سرویس مدرسه) و برای سرباز های تو برجک دیدبانی و برای عابرینی که تو حال خودشون بودن، برای پسرک هایی که سر کوچه هاشون جمع می شدن، زبون درازی می کردیم! چه کیفی داشت وقتی عکس العمل مردم رو می دیدم؛چه کیفی داشت وقتی دل سرباز بالای برجک دیدبانی رو بدست می آوردیم. چه کیفی داشت وقتی آدم هایی که هیچ همدیگر رو نمی شناختیم برای یه ثانیه زبون درازی کردن، راس ساعت، هر روز میومدن سر خیابون هاشون!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 توسط آرام |

" ابرها رفتند.

یک هوای صاف، یک گنجشک، یک پرواز.

دشمنان من کجا هستند؟

فکر می کردم:

در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد.

 

دوستان من کجا هستند؟"

 

رخت باید بربست از این دنیای پوشالی پر تزویر!

دلم تنگ است.

.................................................................

خسته شده ام از این دنیای پر رنگ و ریای اینترنت. دلگیرم از رفیق های نارفیق؛ از دشمن های دشمن کش!

کم کم باید رفت. گیریم از دنیای واقعی نشه رفت، از اینجا که میشه!

 

نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم تیر 1388 توسط آرام |

اینک

دو تنیم ما

هر دو سخت

کوفته

چرا که سراسر این ناهمواره را

به پای

در نوشته ایم

خود در شبی این گونه

بیگانه با سحر

که در این ساحل پرت

همه چیزی

با آفتاب بلند

عصیان کرده است.

باری

و از پایان این سفر ما را

هم از نخست خبر بود.

و این باخبری را معنا پذیرفتن است؛

که دانسته ایم و گردن نهاده ایم.

و به سربلندی اگر چند

در نبردی این گونه موهن و نابشایست

به استقامت

پای فشرده ایم

چونان باروی بلند دژی در محاصره

که به پایداری

پای می فشارد،

دیگر اکنون ما را تاب تحمل خویشتن نیست.

قلمرو سر افرازی ما

هم در این ساحل ویران بود.

دریغا

که توان و زمان ما

در جنگی چنین ذلت خیز به سر آمد.

و اکنون از آنکه چون روسپیان با تن خویش همبستر شویم

نفرت می کنیم و دلازردگی می کشیم.

در این ویرانه ی ظلمت

دیگر تاب بازماندن نیست.

زورقبان دیگر باره گفت:

" تنها یکی،

 آن که خسته تر است.

 دستور چنین است!"

* شاملو

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم تیر 1388 توسط آرام |

بنیامین کوچولوی عسلم، آقایی رو با پرچم قرمز می بینه؛ با تعجب می پرسه:

اُه! قرمز دیگه کیه که اینا میخوان بهش رای بدن؟

 

پی نوشت: کارمون به جایی رسیده که کوچولوی ما هم داشت نمودار های آماری رو تحلیل می کرد:))) بعدش هم نتیجه گیری میکنه که رقابت اصلی تنها بین آقایون احمدی نژاد و موسوی هست! و ما باید به یکی از این دو کاندیدا رای بدیم:)))

الهی من قربونش برم:*

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط آرام |

زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم خرداد 1388 توسط آرام |

خیلی وقت بود که کتابی، تا این حد منو احساساتی نکرده بود. این کتاب فوق العاده است. گاردر دربعضی قسمت های کتاب از رویاهای من نوشته. خدای من!بعضی وقت ها احساس می کنم من خالق این اثرم.

پست قبلی هم یه جمله از این کتاب بود. جمله ای که خیلی بهش نیاز داشتم و الان مدام دارم تکرارش می کنم.

 

مرد داستان فروش/یوستین گاردر/ مترجم: مهوش خرمی پور

 

ممنون از دوستی که لینک آپلود این کتاب رو هم در اختیار دوستان قرار داد.

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم خرداد 1388 توسط آرام |

با وجود اینکه می دانیم از چیزی نباید انتظار تکرار داشته باشیم، اما چون چیزی را که باور داریم، خیلی برایمان با ارزش است، اغلب فکر می کنیم باید برای همیشه همین طور ادامه داشته باشد.

نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم خرداد 1388 توسط آرام |

"چقدر سخته که عشقت روبروت باشه، نتونی هم صداش باشی

چقدر سخته که یک دنیا بها باشی، نتونی یه رها باشی

چقدر سخته...  

چقدر سخته که بارونی بشی هر شب، نتونی آسمون باشی

چقدر سخته که زندونی بمونی، بی در و دیوار نتونی همزبون باشی

چقدر سخته...

چه بد بخته قناری که بخونه اما رویاش حس ویرونه

چه بد بخته گلی که مونده تو گلدون، غمش یک قطره بارونه

چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده

چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده

چقدر سخته کلامت ساده پر پر شه، نتونی ناجی اش باشی

چقدر سخته که رفتن راه آخر شه، نتونی راهی اش باشی

چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی

چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خووندن جدا باشی

چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی"

نوشته شده در تاريخ شنبه نهم خرداد 1388 توسط آرام |

دو تا خانم متشخص ماکارونی خریدند و به خوابگاه رفتند و با یه خانم متشخص دیگر – سه تایی –  به نیت  ابتیاع وعیش به بازار رفتند و دیر وقت به خوابگاه بازگشتند؛ تنها به این امید که تا آخر شب ماکارونی پخته و دلی ازعزا دربیاورند. دو تا از خانم های متشخص، مایع ماکارونی رو پختند و حال نوبت به ماکارونی رسید. این ور بگرد و اون ور بگرد، اما ماکارونی کو؟ حالا از این و اون بپرس "یه بسته ماکارونی ندیدید؟" و ...

بعد کاشف به عمل اومد که ماکارونی رو یه عده ای همراه با ماکارونی خودشان طبخ و میل نموده اند  و همچنان در پی این اندیشه که چقدر ماکارونی ما ری کرد و چه برکتی داشت، که جماعتی رو سیر نمود و هنوز به قاعده خوراک ایلی دیگر، از آن باقی مانده!

 

نکته اخلاقی: ماکارونی پز که شونصد تا شد، ماکارونی پر برکت میشه!!

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط آرام |

احساسم این است که دارم کم کم تبدیل به یک شیء می شوم؛ اینست که روزی، دونفر "این" م خطاب نمودند!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط آرام |

برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در انتهاي کمال. بنگر که تو چگونه مي افتي...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 توسط آرام |
قالب بلاگفا